به نام او
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.
در کیسهی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کن
کلام اخر***آموخته ام که ... مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهم تر
کاش زودتر فهمیده بودم
مادر من فقط یک چشم داشت
همیشه از او متنفر بودم چون دوستانم به خاطر وجود اومرا مورد تمسخر قرار می دادند.حاضر بودم بمیرد از روی زمین ناپدید شود
تا اینکه یک روز به او گفتم:مادر چرا نمیمیری؟؟؟؟؟؟
وقتی از اتاق بیرون امدم احساس گناه می کردم اما خوش حال بودم که توانستم حرف دلم را بگویم.
شب که به اشپزخانه رفتم تا اب بخورم دیدم ارام گریه می کند .قلبم درد گرفت اوما همچنان از اون متنفر بودم.با خودم می گفتم درس می خوانم و مرد موفقی می شوم و از پیش مادرم می روم همینطور هم شدبه نیو یورک رفتم وخانواده تشکیل دادم ؛ مادرم رافراموش کرده بودم
تا یک روز او به در خانه امد دختر کوچک من از او ترسید و فرار کرد من هم سر او داد زدم . و گفتم دور شود اوهم عذر خواهی کرد وگفت ادرس را اشتباه امده ،خوشحال شدم که مرا نشناخت.
چند روز بعد از طرف مدرسه قبلم برایم دعوتنامه امد به همسرم گفتم به سفرکاری میروم بعد از شرکت در مراسم مدرسه سری به مادرم زدم که مردم گفتند روز پیش مرده حتی یک قطره اشک هم نریختم ؛ان ها نامه ای به من دادند که گفتند مادرم می خواست ان را پست کند.
******** پسرم فکر می کنم به اندازه کافی عمر کرده ام و هرگز به نیویورک نخواهم امدولی ایا خواهش بزرگی است که از تو بخواهم هر از گاهی به دیدن من بیایی؟دلم خیلی برایت تنگ شده و وقتی فهمیدم برای گردهمایی به اینجا می ایی خیلی خوشحال شدم .اما تصمیم گرفتم به مدرسه نیایم و خاطرت را ازرده نکنم. متاسفم که فقط یک چشم داشتم وهمیشه باعث خجالت تو می شدم.
می دانی؛وقتی خیلی کوچکبودی تصادف کردی و یک چشمت را از دست دادی من به عنوان مادرت طاقت نداشتم ببینم تمام عمرت را با یک چششم زندگی کنی.بنابراین یک چشمم را به تو دادمو به پسرم افتخار می کردم که میتواند به جای من تمام دنیا را ببیند .من هیچ وقت از تو نرنجیدم،یعنیان یکی دو دفعه که از دستم عصبانی شدی با خودم گفتم"چون دوستم دارد این کار را می کند" دلم برایت تنگ شده ؛ کاش بچه بودی و هنوز پیشم بودی.***********
مناجات نامه کامپیوتری
ای خدا Hard دلم Format مکن
Field من را خالی از برکت مکن
Option غم را خدایا On مکن
File اشکم را خدایا Run مکن
Delete کن شاخه های غصه را
سردی و افسردگی را ، هر سه را
Jumper شادی بیا تا Set کنیم
سیستم اندوه را Reset کنیم
نام تو Password درهای بهشت
آدرس Email سایت سرنوشت
تا نیفتد Bug در اندیشه مان
تا که ویروسی نگردد ریشه مان
ای خدا از بهر ما ایمن فرست
بهر دل های پرآتش Fan فرست
ای خدا حرف دلم با کی زنم
انشرلی هم نشدیم که یکی بیاد بگه انه تکرار غریبانه دیروزت چگونه گذشت